|
پر از تنهایی
دل نوشته
|
آينه هاي آبي رودهاي سرد و جاري گيسوي گندومي رنگ انسان پوك و دلتنگ آبشار خفته در نم دلهاي مانده درغم سنك هاي دل شكسته اشباه پير و خسته احساس خيس باران يك واژه رو به پايان....! [ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 0:17 ] [ زهرا مومن زاده ]
[ ]
هی نثارم می کند ناز و ادا من به او می گویم ای جانم فدا چشمش او بالا و پایین می کند از خجالت مردم او هین می کند سر به زیر آوردم او کج راه کرد این دل گمگشته را بی راه کرد سر که گرداندم نبودش هیچکس آری او رفت و شدم بی کار و کس
[ شنبه هجدهم تیر 1390 ] [ 12:22 ] [ زهرا مومن زاده ]
[ ]
او کشید دستش ز دستانم و بر من پشت کرد جای عشق او نفرتش را باز سویم مشت کرد در دلم جایی نداری لیکن ای یارم بدان حکم اعدام تو را قاضی دل انگشت کرد
[ شنبه هجدهم تیر 1390 ] [ 12:19 ] [ زهرا مومن زاده ]
[ ]
می خواهم اوج بگیرم
تا کرانه ی آسمان تا آفاق دریای بی کران می خواهم گوش سپارم به طنین امواج به صدای بلبلی در نوک کاج می خواهم بال گشایم تا آن سوی ابر تا آن سوی دشت اقاقی های سرد می خواهم دل بسپارم به تمام ساعات به همه ثانیه ها و لحظات می خواهم چشم بدوزم به طلوع آفتاب به رخ خویش درون دل آب به رهی بی پایان به تمام قطرات باران... [ پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 ] [ 15:43 ] [ زهرا مومن زاده ]
[ ]
همش قیافه ی عجق و وجقش جلوی چشمانم بود وآن لحظه در خاطرم مانند یک فیلم سینمایی مانده بود.ساعت ها تیک تاک لحظاتم با فکر کردن به او سپری می شد.آخر مگر آن چنرد غاز پول هم ارزشش را داشت؟بار ها نامشان را در فیلم ها شنیده بودم :مقتول،قاتل.همیشه قیافه ی قاتل را فردی خشن،صورتی با پوست تیره،چشمان درشت که یک زخم چاقو در کنارش بود تصور می کردم.و قیافه ی مقتول را فردی مظلوم که به طور ناگواری به قتل رسیده است.ذهنم مشغول دست و پنجه نرم کردن با این افکار بود که صدای گوش خراشی شنیدم.ناخود آگاه به عقب خیز برداشتم.دستم بر روی کتابی مه باز بود رفت.سه صفحه از آن کتاب را پاره کردم.لحظه ای چشمم به کتاب و متنی که از آن جدا شده افتاد.صفحه ای از آن را خواندم.برایم آشنا بود آری این همان رمانی بود که قبلا خوانده بودم.قسمت هایی که از کتاب جدا شده بود،همان صفحاتی بود که دست لرزان قاتل بر روی گردن مقتول کشیده شده بود.قسمت های پاره شده ی کتاب را از لایش برداشت،نفهمیدم کی کتاب را بسته و در کتابخانه ی شلوغم گذاشتم.هراسان به سوی کتابخانه رفتم.رمان را از لابه لای کتاب ها پیدا کردم.هر چه گشتم اثر پاره گی در کتاب ندیدم...
[ دوشنبه دهم اسفند 1388 ] [ 14:31 ] [ زهرا مومن زاده ]
[ ]
دستان چروکیده ی مادر بزرگ و مو های سپیدش فریاد می زنند که سختی های زیادی را متحمل شده!با مدتی در کنارش نشستن و شنیدن درد دلش در می یابم که آرزوی دیدن کعبه رادارد ...
ای کاش... ای کاش دیدن کعبه تنها یک آرزو نمی ماند ...... ای کاش پوشیدن لباس احرام تنها یک خیال نبود....... وای کاش قریب پروردگار بودن تنها با طواف دور کعبه میسر نمی شد....... [ دوشنبه دهم اسفند 1388 ] [ 13:50 ] [ زهرا مومن زاده ]
[ ]
در آن شب،دست نیاز به سوی آسمان بلند شد. همه مهبوت بودند.....!جنبش باد گیسوانم را نوازش می کرد.اشک ابر قطره قطره از چشمان آسمان به زمین فرود می آمد و من صدای آن را می شنیدم که در دل برکه می نشست!چشمان نقره ای ام را همراه با یک مروارید به آن سر خیال هایم می برم که آخر آن جز یک نیلوفر آبی چیزی نبود. زندگی آرام و صدای گنجشک ها احساس خوشی به من می داد که هر لحظه مرا به سوی آن می برد.هر وقت دلم می گرفت به سوی آن می رفتم،آن
یک حیاط خلوت بود [ دوشنبه دهم اسفند 1388 ] [ 13:19 ] [ زهرا مومن زاده ]
[ ]
مهتاب در آسمان شب
مشعلی است برای تاریکی دل هایمان و سکوت شب زیر پرتو مهربان قندیل فروزان سپهر چه دل انگیز است! ماه نثار می کند قطرات تابناک باران نور خویش را بر سر زمینیان و چه زیباست که گوش می دهد مهتاب هنگامی که دستگیر آه دردمندان است! [ دوشنبه دهم اسفند 1388 ] [ 13:10 ] [ زهرا مومن زاده ]
[ ]
"نجوای عشق" سوگند به سپیدی بال کبوترانت به دستان خسته ی عاشقانت به پنجره ی فولادت نگاه کن به دستان دخیل شده ی ضریح پاکت و به تپش قلب پروانه ها دل بسپار و گوش کن طنین نجوای عاشقانت را
"سفره ی دل" نگاه کن به دفتر لبخند ها و جویبارغصه های در گذر نگاه کن به صفحه ی شادی قاب عکس خالی پاک کن غبار حسرت را از سفره ی دلم و گوش کن به طنین اشک بر برکه ی قلبم و دل بسپار به شکوفه های نو شکفته ی امیدم [ چهارشنبه پنجم اسفند 1388 ] [ 16:45 ] [ زهرا مومن زاده ]
[ ]
آقا جون سلام!
منو که یادت هست. همونم که ماه پیش اومدم حرمت، ازت شفای مادرمو خواسته بودم. می خوام بهت بگم که خیلی آقایی! خیلی باصفایی! مادرم خیلی حالش بد بود. می دونی که مادرم داشت می آمد حرم تو که اون اتفاق افتاد. اون تصادف لعنتی رو می گم. خیلی شرمندتم. اصلا برای همینه که نامه نوشتم. نمی تونم. نمی تونم بیام توی صحنت. وایسمو بگم سلام رضا جان. نمی تونم بچسبم به ضریحت و بگم دستت درد نکنه ننه ام خوب شده. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، وقتی مادرم تصادف کرد، بردمش بیمارستان و دکترا گفتن که دیگه نمیتونه راه بره، خیلی ناراحت شدم. بعدش اون حرفا رو زدم. ولی الان خیلی پشیمونم. و ازت می خوام که منو ببخشی. ازت تشکر کنم و بگم که خیلی حال دادی. وقتی ننه دخیلت شده بود و من از سقاخونه رفتم براش آب بیارم. وقتی دیدم اومده توی صحنت روی پاهای خودش وایساده و داره زار زار گریه می کنه. خشکم زده بود. لیوان آب از دستم افتاد. و فقط مات و مبهوت به ننه نگاه می کردم. آقا جان قول می دم که دیگه آدم بشم. همونی که تو و خدا دوست دارین. آقا جان مادرم هم می خواد ازت تشکر کنه. از من خداحافظ اصغر
آقا جون سلام من ننه ی اصغرم خواستم از شما تشکر کنم و بگم خیلی با وفایی. من خیلی دوست دارم. اول برای شفای خودم یک کیلو گندم برای کبوترات نذر کردم. اما الان که حاجتمو دادی هر بار که میام حرم یک کیلو گندم برای کبوترات میارم. آقا جان خواستم بهتون بگم اصغر دیگه قول داده که آدم باشه. آقا همین امروز نماز ظهر رفت مسجد محل. آقا سلام ما رو به خدا برسون و بگو که اضغر داره یه کار آبرومند راه می ندازه کمکش کنه. آقا جان دیگه سرتون رو به درد نمیارم. خیلی دوستون دارم. امیدوارم هفته ای یک بار منو توی حرمت راه بدی. پس قرار ما هر چهار شنبه کنار ایوان طلا. خداحافظ از طرف رقیه خاتون
[ چهارشنبه پنجم اسفند 1388 ] [ 16:42 ] [ زهرا مومن زاده ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |